فلسفهمکتب مارکسیسم

1399-03-28 11:03به قلم Amirreza0

  سلام و درود خدمت شما همراهان عزیز در این شماره سعی داریم شمارو با مکتب مارکسیسم آشنا کنیم، اما قبل از اینکه موضوع اصلی را توضیح دهیم؛ برای فهم بهتر موضوع لازم است، چند اصطلاح که بیشتر جنبه فلسفی‌ دارند را به اختصار شرح دهیم. ١. تز _ آنتی تز _ سنتز تز یعنی...

 

سلام و درود خدمت شما همراهان عزیز

در این شماره سعی داریم شمارو با مکتب مارکسیسم آشنا کنیم،

اما قبل از اینکه موضوع اصلی را توضیح دهیم؛ برای فهم بهتر موضوع لازم است،

چند اصطلاح که بیشتر جنبه فلسفی‌ دارند را به اختصار شرح دهیم.

١. تز _ آنتی تز _ سنتز

تز یعنی نظریه
آنتی تز یعنی نظریه مقابل و مخالف نظریه اول(تز)
سنتز یعنی اتفاق حاصل شده از تز و آنتی تز

٢.دیالکتیک :Dialectic

کلمه دیالکت Dialect در لغت به معنای زبان محلی، مکالمه و مباحثه و یا شیوه سخن گفتن و لهجه می باشد،

اما اصطلاح دیالکتیک در فلسفه از طرف فلاسفه‌ی مختلف به معانی مختلف استعمال شده است؛

دیالکتیک در معنی  کلی و عمومی آن بدین شرح است:

قرار دادن موضوعی تابع روشی فلسفی‌ و سعی در روشن سازی آن به‌ صورت سوال و جواب، استفاده از برهان و منطق و یا مکالمه و مباحثه  بین دو یا چند نفر.

٣_کمون:Commune

به جامعه‌ای که در آن هیچ‌کس مالک چیزی نیست و همه در آنچه دارند، شریک هستند، کمون گفت می‌شود، مثل شیوه زندگی جامعه‌ی انسان‌های اولیه.

حال که کمی با سه مفهوم تز_آنتی تز_سنتز، دیالکتیک و کمون آشنا شدیم به سراغ موضوع اصلی یعنی مارکسیسم می‌رویم.

مارکسیسم:

کارل مارکس (١٨٨٣_١٨١٨) فیلسوف، اقتصاددان و جامعه شناس آلمانی با یاری هم‌فکر خود فریدریش انگلس (١٨٩۵_١٨٢۵) نظریه‌ای درباره‌ی چگونگی تحول زندگی اجتماعی _تاریخی انسان و قانون‌های حاکم طرح کرد

که این اندیشه‌های مارکس در زمان جنبش کارگری و سوسیالیستی که در قرن نوزدهم به ویژه در نیمه دوم آن در غرب رخ داد به صورت یکی از مهمترین نیروهای سیاسی پدیدار شد. این اندیشه‌ها در واقع ریشه در مکتب «سوسیال دموکراسی» داشت که بر جنبش سوسیالیستی و کارگری قرن نوزدهم تاثیرات زیادی باقی گذاشت.

حرف اساسی هواداران  «سوسیال دموکراسی» و از جمله مارکس این بود که دموکراسی را نمی‌توان به طبقات متوسط به بالا محدود کرد،

بلکه جنبش‌های کارگری نیز باید سهمی از این دموکراسی داشته باشند و مشارکت آنها در امورات سیاسی و شناسایی حقوقشان ضامن بقای دموکراسی به مفهوم واقعی خواهد بود.
اندیشه‌های مارکس از منابع مختلف فلسفی، اقتصادی و اجتماعی قبل از خود سرچشمه می‌گیرد.

در زمینه اندیشه‌های فلسفی، او بیشتر از اندیشمندانی چون  «فریدریش هگل» و شاگرد او  «لودویگ فایر باخ» تاثیر پذیرفته است.
مهمترین مفهومی را که مارکس از هگل وام گرفته است،

مفهوم  «دیالکتیک» است، البته مارکس تصحیح می‌کند که دیالکتیک او متفاوت از دیالکتیک هگلی است،

زیرا دیالکتیک هگل بر  «سَر» قرار دارد و حال آن‌که دیالکتیک او بر «پا» قرار دارد؛

مارکس در این زمینه جمله معروفی دارد:   «هگل بشریّت را به راه رفتن با سر واداشته است.

باید بشریّت را دوباره بر پاهایش قرار داد.»
در زمینه اجتماعی مارکس و انگلس از اندیشه‌ها و نظریات سوسیالیست‌های تخیّلی چون  «سن سیمون»، «فوریه» و «آون» تاثیر پذیرفته‌اند.
در حوزه اقتصاد نیز مارکسیسم از تئوری‌ها و اندیشه‌های  «آدام اسمیت» و «دیوید ریکاردو» بهره فراوانی برده است.
مارکسیسم به معنای دقیق آن جریانی است که پس از مارکس و تحت تاثیر اندیشه‌ها و ایده‌های او ایجاد گردید. اوّلین مارکسیستی که نظریات مارکس را کاملاً قبول داشت، انگلس بود که خود تفسیرهای تازه‌ای نیز بر آن افزود. در حقیقت مارکسیسم بیشتر به عنوان یک ایدئولوژی سیاسی محصول تلاش انگلس است.
مارکس جامعه را به ساختمانی تشبیه می کند که “زیر بنا” و پی  آن‌ را قوای اقتصادی و “روبنای“ آن را افکار و آداب و رسوم و نهادهای قضایی، سیاسی و مذهبی و… تشکیل می‌دهد، مارکس از گفته‌های خود چنین نتیجه می گیرد که تا وقتی که “زیربنا“ و “روبنا“  یعنی اقتصاد و دیگر موارد ذکر شده به موازات یکدیگر قرار داشته باشند جامعه از نوعی هماهنگی برخوردار خواهد بود و در غیر این صورت با بحران مواجه خواهد شد.
به نظر مارکس، نظام سرمایه داری «کاپیتالیسم» با وجود اینکه انگیزه زیادی برای به خدمت درآوردن نیروهای تولید(کارگر) در مقیاس جهانی فراهم کرده است، با این حال وضعی را پدید می‌آورد که مانع بیشتر شدن آن نیروها می‌شود. سرمایه‌داری، با فقیر کردن منظم توده‌ها گور خود را می‌کند و در نهایت توده‌های کارگری با نابود کردن سرمایه‌داری، تمامی بشریّت را از دست نظام سرمایه‌داری آزاد می‌کند و به همه فاصله‌های طبقاتی پایان می‌بخشد و ابزارهای تولید به داراییِ همگانی تبدیل می‌شود. در فلسفه مارکسیستی تحقّق این امر از طریق  «دیالکتیک» عنوان می شود، که در آن انباشتگی و تمرکز فزآینده نیروهای سرمایه‌داری  «تز» و فقر عمومی فزآینده  «آنتی تز» می باشند که «سنتزِ» حاصل از ترکیب آن دو، اجتماعی کردن ابزارهای تولید و ایجاد جامعه‌ای بدون طبقه از طریق انقلاب کارگری است.
مارکس برای دوره‌ی انتقالی از سرمایه‌داری به سوسیالیسم یک مرحله میانی به نام “دیکتاتوری کارگران “ در نظر گرفته که در آن طبقه‌ی کارگر، با برقرار کردن دیکتاتوری خود، دیگر طبقات اجتماعی را حذف می‌کند و پس از برقراری نظام سوسیالیستی تمامی افراد جامعه به “کارگران“ تبدیل می شوند، و فرق میان کارِدستی و فکر و روستا و شهر از بین می‌رود. این قسمت از نظریه مارکس بعد از وی بارها توسط طرفدارانش مورد تجدید نظر قرار گرفت و حتی در کنگره‌ی بیست و دوّم حزب کمونیست فرانسه مساله “دیکتاتوری کارگران” به عنوان پدیده‌ای غیر قابل انطباق با زمان مردود اعلام شد.
در حقیقت مارکسیسم که در قرن بیستم به صورت یکی از مهمترین جنبش‌های فکری و ایدئولوژیکی مطرح گردید، سنگ بنای ایجاد مکتب‌های متعدّدی همچون لنینیسم، مائوئیسم، مارکسیسم فلسفی، مارکسیسم ساختگرا، مارکسیسم نو، فرامارکسیسم و…. گردید.

امیررضا شیخ

برگرفته از کتاب‌های :
_فرهنگ خاص علوم سیاسی
_مکتب‌های سیاسی

پاسخ دهید

ایمیل شما منتشر نخواهد شد. موارد ستاره دار را پر کنید